تبليغاتX
هر کسی هستم باشم این حال من است
ای مهربان ترین ای بهترین با تمام وجود می طلبم تورا
ولنتاین در جاهای مختلف:
 
در یه جایی از ایران:
خدیجه:رحیم آگا تو بیلمری امروز چه روزیه؟
رحیم آقا:والا فچ میکنم روز جهانی مبارزه با محیط زیست!
خدیجه:یوخ بابا! امروز ولرم تایمه!
رحیم آقا:ولرم تایم نمنه؟!؟!
خدیجه:بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه!روز احساسته!روز من و شوماست...
رحیم آگا:شوما کیه؟هان هان؟بچه بپر برو اون چاگو رو از آشپزخونه بیار بیبینم......
خدیجه:رحیم آگا شوما اصن به من توجهی نمی کنید.منم آدمم.منم مثل شوما از  بچگی  بزرگ شدم!!! حق مادری به گردن بچه هام دارم.....
رحیم آگا:ببین خدیج جون من تا حالا چیزی واست کم گذاشتم؟کوتاهی شده از قبال من؟!؟!
خدیجه: رحیم آگا امروز همه دوست پسرا واسه دوست دختراشون کادو میخرن شوما چرا نمی خری؟
رحیم آگا:آخه زن من چی کارت کنم؟کدوم مردی واسه زنش سالی یه بار تولد میگیره؟که من واسه تو میگیرم؟
خدیجه:اصن هر چی شوما بگی .به ما نیومده ولرم تایم داشته باشیم....دستاتو بشور بیا شام بخور
رحیم آگا:سیکتیر بابا!!!
 
 
 
در یه جای دیگه از ایران:
ماری:اووهوی مرتیکه گنده تو خجالت نمی کشی؟
ممد آقا:خانوم جان چرا عصبانی میشی؟مگه چی کار کردم؟
ماری:چی کار نکردی؟میدونی امروز چه روزیه؟
ممدآقا:سالگرد تأسیس اولین خانه عفاف ستاره به مدیریت شما؟!؟!
ماری:نه الاغ!امروز وولون تاینه!
ممدآقا:آها پس بوگو زرت و زوورت تلفن با شما کار داره قضیه چیه...
ماری:به تو ربطی داره؟
ممدآقا:نه خانوم جان ممممممن .... من... گوه بخورم که خودم عصارشم!
ماری:خوب کادوت کو؟
ممدآقا:راستش خانوم جان شرمنده...میخواستم برات گردن بند بخرم دیدم عباس آقا خریده.خواستم النگو بخرم دیدم آقا هوشنگ خریده!دست رو هر چی گذاشتم دیدم یکی از همسایه ها خریده!
ماری:نه بابا از تو بخاری بلند نمیشه!خرجتو که من دارم با کار کردن خونه مردم میدم می خوای واسه وولون تاین هم خودم کادو بگیرم؟پاشو اون موبایل منو بده یه زنگ بزنم با عباس شام بریم بیرون...
ممد آقا:چشم خانوم جان .....من بعد از خدا شما رو به عباس آقا سپردم!!!!
 
 
 
 
در جوادیه تهران:
بتول:آق میتی میدونی امروز چه روزیه؟
مهدی:دس کم گرفتی مارو مس که؟خب سالگرد آزادی آق میتی از زندانه دیه!
بتول:نه بابا.....امروز روز زید بازاست....تو هم که امام زید بازایی...!
مهدی:خدایی؟ای ول!پس کثافتکاری داریم امشب!!!
بتول:اول کادو آق میتی!!!
مهدی:واستا....بیگیر اینو بپوش...خدایی کل مسجد شاه رو گشتم اینو پیدا کردم...از رنگ سبز فسفری خوشت میومد دیه؟اینو بپوشی چه هلویی میشی...بترکونیم!!!
بتول:ای ول!دمت فرت آق میتی!بابا ریدی به هیکلمون!آخه کی وولوم تایم واسه زیدش مایو سه تیکه می گیره؟ها؟
مهدی:دهه؟این جای تشکرته ان ترکیب؟می خوای یه جوری بزنم تو دک و پوزت مث این مایو سه تیکه شی؟
بتول:اصن میدونی چیه جون داداش؟.....نخواستیم بابا...این غلطا به ما نیومده.....
مهدی:گوه میخوری نمی خوای!مگه من و تو چیمون از این بچه سوسولا کمتره که واسه همدیه وولوم تایم میگیرن؟
بتول:باشه بااااااااااااا نمودی....
میتی:آهااااان ای ول.... بده بیاد...جوووووووووووون!
 
 
 
 
پیام اخلاقی:پسرای گل ایرانی نمی خواد کلی برید دنبال کادو بگردید واسه ولنتاین.هدیه هایی که دوست دخترای قبلیتون دادند و به دردتون نمی خوره کادو کنید و بدید به این یکی!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 12:29  توسط هرکی چه فرقی میکنه ؟  | 

 

باز هم از مطالب زیبای نریمان خان دوست عزیز بنده!

ببخشید که مطلب از خودم نیست. اما خدا وکیلی خیلی قشنگه نتونستم

ازش بگذرم اما شمام منو فحش ندید که چرا از خودم شعر(معر)

نمیگم خب بابا شعرم نمیاد مگه زوره ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

 

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

 

     قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال

 بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي  ۱۸  چـــرخ رفـت و

 له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و

 خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پــــسرخاله ام را پيــدا

نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خـــيلي درس خواندم

ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي

فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجيرچرخ مي زد و گاهي

موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو

سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به

 مـادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من راخيلي ماچ

مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.درســــــال گذشته

 شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيارحــــامله است و پدرم

مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو!!!در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن

 در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را

محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و

مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي

 مادرم به من فحش مي دهــــــد، پدرم عصـباني مي شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدني

رفتيم و من حدودا خيـــــلي عيدي جـمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن

 مـــــــاهواره اي خريد كه بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب

 شوهاي بي نــاموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است

 و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با

 چيپس و ماست موسير! پدرم هر وقت آب می خورد بسیار مامانم را ماچ و بوسه می نماید و

 قربون صدقه اش میرود اما نمی دانم چرا مامانم دوست ندارد پدرم آب بخورد.مخصوصاً شب

 ها!مامان من پارسال بسیار مریض شده است.او موهایش را بسیار کوتاه کرده و از ته زده

است.پدرم اصلاً مدل موهای مامانم را دوست ندارد.پدرم می گوید مدل موهای مامان من

سرطان می باشد.مامان من هر روز با درس شیمی ،درمان میشود!او بسیار ضعیف می

باشد.دکتر میگوید او یک ماه مهمان میباشد!!!پدرم بسیار به مطب دکترمیرود.اسم منشی مطب

 دکتر مادرم(به گفته پدر) جیگر طلا می باشد.پدرم هفته ای یکبار در رستوران یا در پارک با

 جیگر طلا قرار می گذارد تا در مورد وضعیت مامان ازاو راهنمایی بخواهد!!!

برادر کوچک من از پارسال بسیار مرده می باشد!او موقع رد شدن از خیابان با یک پیکان

 دزدیدهمی باشد.پلیس می گوید اورا تجاوز کرده اند و خفه اش کردند!پارسال جسد او را در

 بیابان اطراف ورامین پیدا کردند.اما برادر من سر نداشت !به همین دلیل من فکر میکنم

برادرم بهخاطر خفگی مرده است چون دهان برای نفس کشیدن نداشته نمی باشد!برادر بزرگم

 پارسال از سربازی برگشته می باشد.او می گوید در سربازی متوجه شده که پسر نمی باشد و

 دختر می باشد.دکتر می گوید برادر من ترانس سکشوال می باشد ولی اسم او ممد

میباشد.برادرم اصرار دارد ما به او شهناز بگوییم!

 

 

من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 14:14  توسط هرکی چه فرقی میکنه ؟  | 

 
اولین وبلاگ عاشقانه شهر قشنگ اهواز