تبليغاتX
هر کسی هستم باشم این حال من است
ای مهربان ترین ای بهترین با تمام وجود می طلبم تورا

سلام

میدونم که عید هنوز نیومده و همینطور چهارشنبه سوری هم گذشته

اما برای عیدی عکس این جیگرها رو میذارم

حالشو ببرید 

برای دبدن ادامه عکسها اینجا کلیک کنید.

هرکی خوشش نیاد واقعاْ باید به پزشک مراجعه کنه

راستی قبل از اینکه ادامه عکسها که اینجاست رو ببینید

باید یه مطلب رو روشن کنم

 

مخصوصاْ برای فریا جون اونم اینه که

 فکر بد نکنید!!! اینارو فقط چون قشنگ و جیگر بودن  گذاشتم.

هیچ خبری نیست هیچی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 11:45  توسط هرکی چه فرقی میکنه ؟  | 

کسانی که غرور دارند و اخیرا جوگیر شدند بد نیست داستان زیر رو بخونند...! 
 
 
 
يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد!!!
 
خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند
 
مرد به آرامي گفت: « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت:« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
 
اما اين طور نشد. منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت:« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»
 
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري  خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
 
خانم به او گفت: « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته شده بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت:« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»
 
خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»
 
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.
 
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه نيزهمين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي  ساختند که نام آنها را برخود دارد:
 
دانشگاه استنفورد
 
 يعني دومين دانشگاه برتر در تمام دنيا 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 11:51  توسط هرکی چه فرقی میکنه ؟  | 

 
اولین وبلاگ عاشقانه شهر قشنگ اهواز